![]() |
![]() |
|
| دست از طلب ندارم تا کام من بر آید... یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید... |
|
شب عشق
شب درد شب تنهائی من شب بغض شب کوچ شب سربی شب سرد شبی که لحظه های بی تو بودن نفس گیره سیاه بی عبوره سکوتم آخرین فریاد عشقه خیالت آخرین سنگ صبوره |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم فروردین 1385ساعت توسط یلدا |
|
|
گل لبخند را
براي لبانت و موج شادي را براي چشانت خواهانم براي ديدن چشمان تو لحظه رو مي شمارم تا لحظه ديدار فر رسد آن لحظه ... لحظه ي عشق است... |
|
+ نوشته شده در
چهارم فروردین 1385ساعت توسط یلدا |
|
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1385ساعت توسط یلدا |
|
|
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد با توام که برام خیلی عزیزی |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی که هیچ کس چون او برایت عزیز گرامی نیست !!! |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
امروز عصر خیلی بارون میومد خیلی قشنگ!!!
خدایا این چه دردی بود که من بهش مبتلا شدم دقیقا بعد از یک ماه بود که دیدمش با اون بودن برام شیرین بود ولی بعدش ... نه !!!! خیلی تو فکرم نمی دونم چکار کنم بد جوری تو زندگیم و تو این کارم موندم ...من خیلی بد باورم ولی اونو باورش دارم به اندازه خودم ولی باز نمی تونم کاری از پیش ببرم نه می تونم ازش دل بکنم و نه باهاش بمونم به خدا دارم داغون می شم ... دوست دارم اون همیشه کنارم باشه چون واقعا دوسش دارم اما با این بچه بازیام دارم ... خیلی درموندم احساس می کنم خیلی بدبختم .امشب اندازه تموم غمهای عالم رو دلم غم هست دارم با خودم بد می کنم ... باز هم می گم خدا یا قربون مرامت آخه چرا من باید بعد از این همه سال به درد عشقی گرفتار شم که ... من دل خیلیا رو که مثلا عاشقم بودن شکستم و فکر می کنم دارم الان تاوان آن همه دل شکستنا رو میدم .ولی خدایا من که این همه دلمو نگر داشتم باید اینجوری دلمو بدم به کسی که نمی تونه ... فعلا می مونم و میبینم ..... ولی خدایا تو را به خودت قسم بیشتر از این مبتلام نکن به خودت قسم تحمل ندارم که خیلی چیزا رو ببینم... امروز شیرین بود ولی پر از !!! |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه....
اما برای اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی... می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی ... اما نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه... فکر نمی کردم این اندازه بهش وابسته باشم که سه چهار ساعت بی خبریش منو داغون کنه بعدش که اومد نتونستم خوب باهاش صحبت کنم خیلی از دستم عصبی شد بهم حرف زد تا حالا تو عمرم هیچکی اینجوری باهام صحبت نکرده بود اومدم خیلی داغون بودم که چرا با خودم این کارو کردم که ناراحت کسی بشم که خودش اعصابمو داغون کنه ... دیروز گذشت حالم هم خوب نبود !!!!! امروز همه چی رو ندیده گرفتم ولی هنوز از دلم نرفته نمی دونم چرا می خوام که دیگه ناراحت نباشم ولی نمی شه ....ولی به قول خودش این هم می گذرد چه بخواهیم چه نخواهیم ... |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
بگذر از من رها کن دلم را که بسی خواب آشفته دیدست عاشق و عشق و معشوق و عالم آنچه دیده همه خفته دیده عاشقم ، خفته ام، غافلم من.......... آنچه من دیده ام خواب بوده نقش یا بر رخ آب بوده عشق هذیان بیماری ای بود یا خمار می ای ناب بوده همرها این چه هنگامه ای بود؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
عشق آن است که دیوانه کند عاقل را ورنه هر کس که کند صحبت عقل.عاشق نیست |
|
+ نوشته شده در
نهم بهمن 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
کاش زمان قابل تنظیم بود و می تونستیم برش گردونیم به آن وقتی که می خوایم ...
بعد یه عمر زندگی عاشق کسی شدم که !!! خاک بچوک آخه بگو آدم حسابی یه سر بی درد سر داشتی عاشق شدنت چی بود دوست داشتنت چی بود که خودتو اینجوری مبتلا کردی !!! دلم اندازه همه ابرای آسمون گرفته ... آخه این چه کاری بود که من کردم ...... اونو دوست داشتم خوب باشه اینکه بهش عادت کردم چیه دیگه !!! خودم هم موندم تو کاری که کردم آخه همه به من می گفتن که دلت از سنگه ... دل خیلی ها رو هم شکوندم ولی هیچ وقت عاشق کسی نشدم ، کسی رو دوست نداشتم ، خودم بودم و یه عالمه غرور .... ولی یهو کسی دلمو برد که نباید اینجوری می شد ... قربونت برم خدا جون ، بعد این همه عمر چرا منو اینجوری مبتلا کردی... مبتلا کردی به عشق کسی که خودش عاشق یه معشوق دیگه س ..... واقعا راست گفتن که بعد از از هر خنده غمه بعد هر شادی ماتمه !!! با اون بود که شادی رو آورد ولی فکر بی اون بودن آرامش رو از روحم می گیره یه دل اینجا پرپره می گه وقت رفتنه ، موند م که چرا دلی رو که این همه مراقبش بودم که اسیر کسی نشه به درد عشق مبتلا نشه ، خیلی راحت مبتلا شد ... امروز تر زیب ا ام ین گ نج ناه مو عم ر ا دادم ... خیلی تف به این زندگی |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم قربون خدا برم که بعد این همه عمر منو عاشق کسی کرد که با عقل و منطق جور در نمیاد . خدا جون قربون مرامت آخه این چه کاری بود !!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
اگه می خواین برین دوستتونو تنها بذارین حداقل ذهنشو آماده کنین که می خواین دیگه براش نمونین تا زمانی که رفتین لااقل به خاطر شما هم که شده بتونه در نبودتون دوم بیاره...
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخواست به مشکل نشیند |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
+ نوشته شده در
یازدهم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
تولدم مبارک!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکم دی 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
اشک رازیست
لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی تو برايم سوای هر کسی آخر تو عشقم هستی اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم ياد توست هميشه مرهم برای اين دل خستم اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وارمنو بگو میگفتم ......... بین همه آدما تو پاک و بیگناهی |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم ... در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی.. اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند... سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی... لبانت را بر لبانم نزديک کردی ... و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی... گفتم... می دانی...! می خواهم تا خود ... و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود ... قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد ... پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست... تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم... نــــگاه کن ...! نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند... و.... ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد ... ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم...... که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد ... دوستــــت دارم ... ای كاش جمله زيبای دوستت دارم بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود! از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم، حتی چشم داشت محبت، به او كه دوستش داريم هديه ميداديم ای كاش، |
|
+ نوشته شده در
یازدهم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
دلم گرفته
امشب دلم عجیب گرفته !!! از کی و از چی نمی دونم؟؟؟؟ ولی خیلی گرفته ؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
نهم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی تنهام گذاشتی دل به نا باوری بستی ای که بی تو تک و تنها توی این غربت سنگی میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکرکردی به جز من یکی دیگه لایق ت بود رفتی ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشتم با نوای بی نوایی که غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی...... . |
|
+ نوشته شده در
سوم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوم آذر 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
تـو هـموني كـه يـه روز ، مــن تو رو خواسـتم از خـدا |
|
+ نوشته شده در
سی ام آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
||||
![]() |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری ، نرو نرو ، نرو نرو ، نرو نرو ، نرو |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
زندگي زيباست ؛ نه در رويا نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو ر و دوست داره ؛ بخاطر خودت ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من شب هجران نکند قصد دل آزاري من روزگاري که جنون رونق بازارم بود تو نبودي که بيايي به خريداري من برگ پاييزيمو خسته دل ازباد خزان باغبان نيز نيامد پي دل داري من اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم گر به فردا نرسد اين شب بيداري من عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من قصه عشق شود،قصه بيماري من منو ديوانگي و مهرو وفا يار شديم تا تو باشي و منو عشق و وفاداري من |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
بسی گفتند که دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسوس است و جادوست ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما....نوشداروست |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
خداوند غريبه اي در يك سرزمين دور نيست
او به نزديكي بادي است كه روي صورت ما مي وزد اين درست كه ما نمي توانيم باد رو وقتي مي وزد ببنيم اما ما اونو اطرافمون احساس مي كنيم و با قلبمون از وجودش اطمينان حاصل مي كنيم |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم آبان 1384ساعت توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
خرابتم سکوت باران صبح سفید چه صیوره ... دل من دختر تنها |
|
RSS
|