لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
|
اشک رازیست
لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود + نوشته شده توسط یلدا در شانزدهم آذر 1384 و ساعت
|
نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی تو برايم سوای هر کسی آخر تو عشقم هستی اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم ياد توست هميشه مرهم برای اين دل خستم اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وارمنو بگو میگفتم ......... بین همه آدما تو پاک و بیگناهی + نوشته شده توسط یلدا در شانزدهم آذر 1384 و ساعت
|
چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم ... در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی.. اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند... سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی... لبانت را بر لبانم نزديک کردی ... و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی... گفتم... می دانی...! می خواهم تا خود ... و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود ... قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد ... پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست... تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم... نــــگاه کن ...! نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند... و.... ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد ... ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم...... که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد ... دوستــــت دارم ... ای كاش جمله زيبای دوستت دارم بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود! از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم، حتی چشم داشت محبت، به او كه دوستش داريم هديه ميداديم ای كاش، + نوشته شده توسط یلدا در یازدهم آذر 1384 و ساعت
|
دلم گرفته
امشب دلم عجیب گرفته !!! از کی و از چی نمی دونم؟؟؟؟ ولی خیلی گرفته ؟؟؟!!! + نوشته شده توسط یلدا در نهم آذر 1384 و ساعت
|
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی تنهام گذاشتی دل به نا باوری بستی ای که بی تو تک و تنها توی این غربت سنگی میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکرکردی به جز من یکی دیگه لایق ت بود رفتی ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشتم با نوای بی نوایی که غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی...... . + نوشته شده توسط یلدا در سوم آذر 1384 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط یلدا در دوم آذر 1384 و ساعت
|
|
|