گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد
با توام که برام خیلی عزیزی
|
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد با توام که برام خیلی عزیزی + نوشته شده توسط یلدا در بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت
|
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی که هیچ کس چون او برایت عزیز گرامی نیست !!! + نوشته شده توسط یلدا در بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت
|
امروز عصر خیلی بارون میومد خیلی قشنگ!!!
خدایا این چه دردی بود که من بهش مبتلا شدم دقیقا بعد از یک ماه بود که دیدمش با اون بودن برام شیرین بود ولی بعدش ... نه !!!! خیلی تو فکرم نمی دونم چکار کنم بد جوری تو زندگیم و تو این کارم موندم ...من خیلی بد باورم ولی اونو باورش دارم به اندازه خودم ولی باز نمی تونم کاری از پیش ببرم نه می تونم ازش دل بکنم و نه باهاش بمونم به خدا دارم داغون می شم ... دوست دارم اون همیشه کنارم باشه چون واقعا دوسش دارم اما با این بچه بازیام دارم ... خیلی درموندم احساس می کنم خیلی بدبختم .امشب اندازه تموم غمهای عالم رو دلم غم هست دارم با خودم بد می کنم ... باز هم می گم خدا یا قربون مرامت آخه چرا من باید بعد از این همه سال به درد عشقی گرفتار شم که ... من دل خیلیا رو که مثلا عاشقم بودن شکستم و فکر می کنم دارم الان تاوان آن همه دل شکستنا رو میدم .ولی خدایا من که این همه دلمو نگر داشتم باید اینجوری دلمو بدم به کسی که نمی تونه ... فعلا می مونم و میبینم ..... ولی خدایا تو را به خودت قسم بیشتر از این مبتلام نکن به خودت قسم تحمل ندارم که خیلی چیزا رو ببینم... امروز شیرین بود ولی پر از !!! + نوشته شده توسط یلدا در بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت
|
برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه....
اما برای اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی... می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی ... اما نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه... فکر نمی کردم این اندازه بهش وابسته باشم که سه چهار ساعت بی خبریش منو داغون کنه بعدش که اومد نتونستم خوب باهاش صحبت کنم خیلی از دستم عصبی شد بهم حرف زد تا حالا تو عمرم هیچکی اینجوری باهام صحبت نکرده بود اومدم خیلی داغون بودم که چرا با خودم این کارو کردم که ناراحت کسی بشم که خودش اعصابمو داغون کنه ... دیروز گذشت حالم هم خوب نبود !!!!! امروز همه چی رو ندیده گرفتم ولی هنوز از دلم نرفته نمی دونم چرا می خوام که دیگه ناراحت نباشم ولی نمی شه ....ولی به قول خودش این هم می گذرد چه بخواهیم چه نخواهیم ... + نوشته شده توسط یلدا در دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
|
بگذر از من رها کن دلم را که بسی خواب آشفته دیدست عاشق و عشق و معشوق و عالم آنچه دیده همه خفته دیده عاشقم ، خفته ام، غافلم من.......... آنچه من دیده ام خواب بوده نقش یا بر رخ آب بوده عشق هذیان بیماری ای بود یا خمار می ای ناب بوده همرها این چه هنگامه ای بود؟؟؟؟ + نوشته شده توسط یلدا در دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
|
|
|