تـو هـموني كـه يـه روز ، مــن تو رو خواسـتم از خـدا
اونـكه دنـبالش مي گـشـتم ، هـمـيــشه تـو قـــصـه ها
تـو همون هستي كه من ، تـو خواب و رويــا مي ديـدم
خــودم و بــدون تــو ، هــمـيـشه تــنــها مي ديـدم
اون تويي كه روز و شب،من و با خودت به رويا مي بري
تـوي دنـيا واسـه من، اون تـويي كـه از همه عـزيزتري
تـو هـمون روحي كه تـو جسم مـني
تـو شــبـيه مـــن و هـم اسـم مـني
تـو هـمـيـشه از دلــم بــا خــبـري
حـتي از من به خودم ، خودي تري
تـو هـموني كه مي خوام ،جـز تـو چيزي نمي خوام
مـي رسـم كــنـار تــو ، بـــه هـــمـه آرزوهـــام
+ نوشته شده توسط یلدا در سی ام آبان 1384 و ساعت
|
