خدایا این چه دردی بود که من بهش مبتلا شدم دقیقا بعد از یک ماه بود که
دیدمش با اون بودن برام شیرین بود ولی بعدش ... نه !!!! خیلی تو فکرم
نمی دونم چکار کنم بد جوری تو زندگیم و تو این کارم موندم ...من خیلی بد
باورم ولی اونو باورش دارم به اندازه خودم ولی باز نمی تونم کاری از پیش
ببرم نه می تونم ازش دل بکنم و نه باهاش بمونم به خدا دارم داغون
می شم ... دوست دارم اون همیشه کنارم باشه چون واقعا دوسش دارم
اما با این بچه بازیام دارم ... خیلی درموندم احساس می کنم خیلی
بدبختم .امشب اندازه تموم غمهای عالم رو دلم غم هست دارم با خودم بد
می کنم ... باز هم می گم خدا یا قربون مرامت آخه چرا من باید بعد از این
همه سال به درد عشقی گرفتار شم که ... من دل خیلیا رو که مثلا عاشقم
بودن شکستم و فکر می کنم دارم الان تاوان آن همه دل شکستنا رو
میدم .ولی خدایا من که این همه دلمو نگر داشتم باید اینجوری دلمو بدم به
کسی که نمی تونه ... فعلا می مونم و میبینم ..... ولی خدایا تو را به
خودت قسم بیشتر از این مبتلام نکن به خودت قسم تحمل ندارم که خیلی چیزا رو ببینم...
امروز شیرین بود ولی پر از !!!

